جدید ترین آهنگ ها
| |||||
|
| |||||
|
| |||||
مجموعه دروغ ها Body OF lieS 1 DVD فيلم جنجال برانگيز گلشيفته فراهاني بازي گلشيفته فراهاني با بزرگان هاليوود درخشش فوق العاده ستاره ايراني در هاليوود جمله ي تبليغاتي : truSt No one. ژانر : اكشن – درام
قیمت 5000 تومان
يـوزارسيـف، پسـر دريــا صدايش را كه از پشت تلفن ميشنوي، باورت نميشود كه اين فرد، همان بازيگر مجموعه يوسف پيامبر(ع) است، چه برسد كه او را از نزديك ببيني، باوركردنش كمي مشكل است، مصطفي زماني همان «يوزارسيف» سريال يوسف پيامبر(ع)، پسر با استعداد سينماي ايران، كارشناس مديريت صنعتي است. او اصليتي شمالي دارد، در واقع او پسر دريا است. وي در 30 خردادماه سال 1361 به دنيا آمده و با بازي در اين مجموعه نشان داده كه از استعداد بالايي در بازيگري برخوردار است. او در خانوادهاي به دنيا آمده كه پنج فرزند دارد، چهار پسر و يك دختر و مصطفي فرزند سوم خانواده است. از كودكي به بازيگري علاقه وافري داشت و از كوچكترين فرصتي استفاده ميكرد تا فيلم ببيند. «از آنجا كه در شهرستان برايم امكان بازيگري نبود، به هيچ عنوان به آن فكر نميكردم تا اينكه دانشگاه قبول شدم، آنجا بود كه سعي كردم به تئاتر دانشجويي راه پيدا كنم و خودم را نشان دهم تا در نهايت يك قدم به بازيگري نزديكتر شوم.» روزها گذشت و گذشت، تا اينكه يكي از بهترين فرصتهاي زندگي نصيب مصطفي شد، البته به همين راحتي هم نبود كه او سر از اين مجموعه تاريخي در آورد... يكي از دوستان مصطفي كه ميدانست او علاقه زيادي به بازيگري دارد، در روزنامههاي كثيرالانتشار خوانده بود كه براي نقش حضرت يوسف(ع) به دنبال بازيگر هستند، و او را تشويق كرد كه برود تست بدهد، اما «مصطفي زماني» به هيچ عنوان فكر نميكرد كه در اين تست پذيرفته شود، و به دوستش گفت: «نميروم، آنها به دنبال بازيگري با مشخصات ظاهري من نيستند». اما دوستش پافشاري كرد و عكس او را به كارگردان اين پروژه فرجا... سلحشور نشان داد، سلحشور هم از چهره «زماني» خوشش آمد و گفت: «بگو، بيايد تست بدهد»... و اين شد كه زماني خود را به سلحشور معرفي كرد. يك جوان چشم آبي كه هيچ سابقه بازيگري نداشت، اما تا دلتان بخواهد استعداد داشت.رفت و تست داد، با اينكه به نظر خودش خوب تست داد، اما آنجا متوجه شد كه خيليها براي تست دادن، رفتهاند، ولي از تعداد آنان خبر نداشت... بيست روزي گذشت، با او تماس گرفتند و گفتند در تستهاي اوليه قبول شدي، وقتي كه خود را به گروه معرفي كرد، متوجه شد كه براي نقش حضرت يوسف(ع)، سه هزار نفر شركت كرده بودند! همان زمان چند بازيگر شناخته شده، كانديداي حضور در اين نقش بودند، اما كارگردان تصميم گرفت كه از بازيگري استفاده كند تا چهرهاش براي بينندگان شناخته شده نباشد و پيش زمينهاي از بازيهاي قبلي او نداشته باشند، به عبارتي، چهرهاش، تازگي داشته باشد. وقتي كه مصطفي براي اين نقش انتخاب شد، حال بايد مطالعه ميكرد، پس به مطالعه كتابهاي تاريخي در مورد حضرت يوسف(ع)، پرداخت، ضمن اينكه متنهاي قسمتهايي از سريال هم در اختيارش گذاشته شد، تا به مطالعه آنان بپردازد. ضمن اينكه كمكهاي كارگردان سريال، هم باعث شده بود تا «زماني» از لحاظ روحي، اعتماد به نفس لازم را به دست آورد... چند تست ديگر از او گرفته شد تا اينكه وي بازيگر نقش اول اين مجموعه تاريخي شد.
ميگويد: «شش ماه فرصت داشتم كه خودم را آماده ميكردم، پس به كلاسهاي فشرده بازيگري، سواركاري و بدنسازي رفتم و زيرنظر اساتيد فن، آموزش ديدم.» در همان هنگام شنيده ميشد كه قرار است يك بازيگر خارجي به جاي اين نقش بازي كند، اما زماني از لحاظ روحي كاملا آماده بود، از طرفي سلحشور به او اعتماد كرد و پاسخ اين اعتماد را هم گرفت. اولين روز فيلمبرداري را به خوبي به ياد دارم: «ساعت حوالي 11 صبح بود، هشتم بهمنماه سال 1383» سلحشور به من گفته بود، دو هفته فرصت داري، اگر متوجه شدم كه نقش «يوسف» را نميتواني بازي كني، عوضت ميكنم، اما من مصمم بودم تا خودم را نشان دهم، پس تمام تمركزم را روي بازيام گذاشتم و روزها گذشت تا به دو سال رسيد و من حالا بازيگري بودم كه دو سال مقابل دوربين اين پروژه تاريخي قرار گرفته بودم. حكايت موقعي جالب ميشود كه مصطفي زماني، پسر عمهاش «حسين جعفري» بازيگر نقش نوجواني يوسف را به گروه معرفي كرد. گويا سلحشور از بازيگر اولي كه براي اين نقش انتخاب شده بود راضي نبود. از طرفي گروه در تعطيلات تابستاني به سر ميبردند، او هم به شمال رفته بود تا با خانواده خود ديداري تازه كند. در برخورد با پسرعمهاش، به نظرش آمد كه او به درد اين نقش ميخورد، آن زمان «حسين» در كار نمايشنامه نوشتن بود و برنده جايزه بهترين بازيگر كودك در استان مازندران هم شده بود، پس عكسهايي از پسرعمهاش گرفت و در بازگشت به تهران به سلحشور نشان داد، او هم پذيرفت و اين نقش را به او دادند. همان طور كه اشاره كرديم، چهره او با چهره گريم شدهاش در سريال كاملا متفاوت است، به همين خاطر، كمتر او را در كوچه و خيابان ميشناسند. او پس از نمايش اين مجموعه پيشنهادهاي زيادي داشت اما طبق قرارداد تا زماني كه اين سريال در حال پخش است، او نميتواند در هيچ مجموعه تلويزيوني بازي كند اما در سينما ميتواند نقشآفريني كند. مصطفي زماني به استاد شكيبايي علاقه زيادي داشت، هنگامي كه خبر مرگ او را شنيد، گريه از چشمانش جاري شد... از «مصطفي زماني» در آينده بيشتر خواهيم شنيد... براي او آرزوي موفقيت داريم.
چيستا يثربي از روز اول نوشتن «دعوت» برايمان ميگویداين روزها فيلم «دعوت» در سينماهاي كشور اكران ميشود، فيلمي كه تيزرهاي تبليغاتي آن را، شما در تلويزيون ميبينيد، دعوت فيلم پر بازيگر ابراهيم حاتميكيا ميباشد. آنچه در ذيل ميخوانيد، دست نوشته چيستا يثربي نويسنده موفق كشورمان در رابطه با دعوت است. دعوت، فيلمي اجتماعي است كه ساختاري اپيزوديك دارد و داستان چند خانواده متفاوت، با بحراني مشابه را روايت ميكند كه هر كدام از آنها بنا به نگاه خاص خود به اين بحران واكنشهايي از خود بروز ميدهند. در دعوت؛ محمدرضا فروتن، مهناز افشار، كتايون رياحي، مريلا زارعي، گوهر خيرانديش، ثريا قاسمي، رضا بابك، سيامك انصاري، فرهاد قائميان، مجيد مشيري، سارا خوئينيها، سحر جعفرجوزاني، آناهيتا نعمتي، هدي ناصح، نگار فروزنده، نگين صدقگويا محمدرضا شريفينيا به ايفاي نقش پرداختند. در خلاصه داستان «دعوت» آمده است: «چند خانواده متفاوت با بحراني مشابه روبهرو ميشوند و هر كدام از آنها بنا به نگاه خاص خود واكنشهايي از خود بروز ميدهند.» داستان جالب اين فيلم باعث شد تا اينكه از فيلمنامهنويس آن بخواهيم از روزي كه اين داستان به فكرش رسيد برايمان بگويد، داستاني درباره سقط جنين... موضوعي كه باعث شد خيلي از خانوادههاي ايراني را به سينماها بكشاند، ديدن اين فيلم را به شما سفارش ميكنيم و او برايمان مينويسد... شروع يك فيلم مثل شروع يك زندگي است، در ابتدا با هزار فكر و خيال و اميد شروع ميشود سپس بهتدريج همهچيز رنگ و چهره واقعي خود را نشان ميدهد... يكي از روزهاي گرم اواسط مردادماه 86: در دفتر حك فيلم نشستهام و ابراهيم حاتميكيا روبهرويم است، كارگرداني كه شور و اعتراضهاي سالهاي جواني را به يادم ميآورد، بهخصوص احساس روزي كه بعد از تماشاي فيلم «از كرخه تا راين» داشتم، مرا يكسره به بيمارستان بردند چراكه حالم بهشدت دگرگون شده بود. حاتميكيا را با سالهاي دبيرستان شناختم و آخرين سكانس فيلم «مهاجر» درست در شب امتحان نهايي درس رياضي چهارم دبيرستان، چنان مرا تحت تاثير قرارداد كه همه اعداد روي كتاب درسيام را رقمهاي نوشتهشده روي پلاك شهدا ميديدم. سكانس پاياني فيلم «مهاجر» به همين دليل در ذهن من جاودان شد، به همين دليل ساده كه كاركرد شيء (پلاك) در سينما و روي پرده بزرگ ميتواند همچون كاركرد شخصيت، مخاطب را تحت تاثير قرار دهد و فرد حتي با يك شيء همذاتپنداري كند... و حالا آنجا بودم، در دفتر ابراهيم حاتميكيا و اينبار نه بهعنوان يك منتقد سينما، بلكه بهعنوان يك زن، مادر و نويسندهاي كه قرار است در نگارش فيلمنامه جديد اين كارگردان سهيم باشد. «دعوت»، فيلمي درباره بودن يا نبودن، فيلمي كه اسمش هم، از جاي ديگري آمده بود. در واقع حس ميكردم حاتميكيا مرا دعوت نكرده بلكه اين دعوت از سمتوسوي ديگري است؛ از سوي جهاني كه سالها روي آن تمركز داشتهام. بودن يا نبودن يك آفرينش جديد در ميان ما... هميشه دلم ميخواست درباره اين موضوع بنويسم، درباره بچههايي كه هرگز به دنيا نيامدند، درباره ارواح پاك خداوندي كه از سوي انسانها به اين جهان، دعوت شدند و سپس ناگهان دعوت پس گرفته شد! و آن روح معصوم تا ابد دليلش را نفهميد و تا ابد ميان زمين و آسمان يك سوال كودكانه را تكرار ميكرد: «چرا مادر؟» اين سوال از من بود، از زن، از مادر... حتي اگر پدر خواستار سقط جنين باشد يا حتي در اين مورد دستور بدهد باز در نهايت اين مادر است كه ميتواند به آن روح معصوم خداوندي «نه» نگويد. همه راهها به «مادر» ختم ميشود و شايد به همين دليل ابراهيم حاتميكيا در نگارش چنين فيلمنامه حساسي به حضور يك نويسنده «زن» و مادر در كنار خود نياز داشت وگرنه چه ضرورتي به حضور من در آن روز گرم تابستان در دفتر «حك فيلم» بود؟... آن هم درست موقعي كه ميخواستم دخترم را به سفر ببرم مگر نه اينكه حاتميكيا از جمله فيلمسازاني است كه معمولا فيلمنامههايش را خودش مينويسد، پس من آنجا چه ميكردم، جز اينكه باور كنم خداوند دعاي مرا شنيده است. در جواني هميشه مقالاتي عليه سقط جنين نوشته بودم و دلايل روانشناختي خاصي براي اين كار ارائه ميدادم. حاتميكيا هيچكدام را نخوانده و جالب اين بود كه من آنجا نشسته بودم و وقتي او سخن ميگفت، فكر ميكردم جملات من است كه با صداي او شنيده ميشود! شايد خود او هم از شگفتي من، متعجب شده بود
![]() . او مرا بهعنوان يك نمايشنامهنويس و منتقد سينما ميشناخت كه گاهي هم فيلمنامه مينويسد، اما هرگز نميدانست واسطه دعوتي است كه خداوند به دست او براي من فراهم آورده بود و از آن روز من هم مثل كودكان معصوم به دنيا نيامده، «دعوت شده» بودم. همهچيز با چند كاغذ ساده شروع شد. پژوهشهايي را مقابلم گذاشت كه ظاهرا تيمي از خانمهاي خبرنگار و پژوهشگر پيش از من از اينترنت جمعآوري كرده بودند و بعد چند صفحه كاغذ ديگر كه در آن هفتطرح كوتاه وجود داشت، درباره هفت زن كه به دليلي باردار شدهاند و به دليلي بر سر دوراهي بودن يا نبودن بچه در زندگيشان بلاتكليف هستند. من بايد داستان اين هفت زن را مينوشتم و عجيب اين بود كه اينبار حاتميكيا ميخواست از قصه به فيلم برسد. ميگفت: «در قصه جزئياتي وجود دارد كه ميتواند منبع الهام تصويري باشد» و از من خواست كه اول قصهها را بنويسم. بعضي از طرحها را دوست نداشتم و بعضي ديگر احتياج به تغييراتي داشت. يك ماه اول فقط درباره طرحها حرف ميزديم. كار من اين بود كه از 10 صبح تا نزديك غروب با حاتميكيا درباره چندوچون شخصيت اين زنها و انگيزههايشان صحبت كنم. گاهي او مرا قانع ميكرد و گاهي من او را تشويق ميكردم كه طرحي را عوض كنيم و او هم قانع ميشد. از آن پس، شبهاي دشوار شروع شد؛ شبهاي نوشتن... حالا ديگر طرحها از آن من شده بودند، آنها را دروني كرده بودم. گويي كه خود اين زنها را از نزديك ميشناختم. بعضي طرحها كامل عوض شده بود و بعضي ديگر با صحبتهاي ميان من و كارگردان تغييرات زيادي پيدا كرده بود، اما حالا ديگر همه اين زنها از آن من بودند. دوستشان داشتم و ميشناختمشان مثل خودم، مادرم، خواهرم و حتي آن دوست دوران دانشجوييام كه با چشمهاي اشكبار مجبور شد فرزندش را سقط كند... و حاتميكيا گفت: «بسما...، شروع كن.» او فيلمنامه نميخواست. در ابتدا فقط قصه ميخواست و منتقد سختگيري بود. ميگفت: «نويسندگان زيادي برايم قصه آوردند اما قصه بايد «آن» و خلاقيتي داشته باشد كه تصوير آن را روي پرده ببينم.» موضوع حساسي بود، مثل راه رفتن روي لبه تيغ. اگر كمي ناصاف ميجنبيدي يا به ورطه ملودرامهاي معمولي خانوادگي ميافتادي قصهات شبيه هزاران فيلمي ميشد كه تا به حال در اين مورد ساخته شده است و اتفاقا هيچكدام هم تاثيرگذار نبوده است. داستان من با خودم شروع شد. يادم است اولين شب ماه رمضان بود. تازه از اجراي تئاتر «روژانو» از كردستان بازگشته بودم. دم سحر با اساماس حاتميكيا از خواب بيدار شدم؛ «فردا در دفتر براي خواندن اولين قصه منتظرتان هستم» و خداي من هيچچيز ننوشته بودم. يك ماه فقط حرف زده بوديم و من به اين هفت زن طوري عادت كرده بودم كه انگار هفت چهره من بودند، هفت بخش شخصيتم، چگونه ميتوانستم آنها را در قالب قصه روي كاغذ بياورم؟ من محرم آنها بودم. مسائل خصوصيشان را به من گفته بودند، رازها، عشقها و سرخوردگيها... ميخواستم به حاتميكيا زنگ بزنم و به بهانه بيهودهاي انصراف دهم. بهانهاي مثل مريضي دخترم يا سفر خارج. اما او زودتر دست مرا خواند. اساماس از يكي از آيات قرآن برايم فرستاد كه «كودكان خود را نكشيد ما به آنها و شما روزي ميدهيم.» دستم بسته بود. به شب رسيديم. دخترم را خواباندم و پشت ميز نشستم: «به نام صاحب كلمه/ بهار...» و داستان بهار نوشته شد. من توسط كسي كه از جايي به من املا ميگفت در حال نوشتهشدن بودم. شهرزاد قصهگو بودم، من كه اينبار نه همه دختران سرزمينم، كه همه كودكان را بايد از دست مرگ نجات ميدادم و اگر صبح ميرسيدم و قصه تمام نميشد و من با دست خالي به دفتر حاتميكيا ميرفتم! اينبار كارگردان برايم مهم نبود. تمام كودكان به دنيا نيامده در گوشم فرياد ميكشيدند. «ميخواهيم زندگي كنيم. بنويس! زن، مادر، نويسنده بنويس! وظيفه توست...» بهار نميدانم از كجا در زندگي من پيدا شد، از كدام بخش وجودم در چند سالگي، اما هرچه بود قوي و شتابان آمد و من نفسزنان مينوشتم و از او جا ميماندم. ناگهان ديدم ساعت هفت صبح است. بچه را سريع به مدرسه بردم وبا دستنوشتههاي خطخطي و جوهري سراسيمه خود را به دربند و آن خيابان پر درخت و آن خانه سپيد رساندم. پرده پنجره اتاق حاتميكيا از جنس حصير بود. خوب يادم هست كه نزديك بود حصير را بيندازم. حاتميكيا پشت ميزش نشسته بود و اتاق بهشدت تاريك، حتي كامپيوترش روشن نبود. من سراسيمه وارد شدم و آنقدر سلامم را سريع گفتم كه نشنيد. روي مبل نشستم و با استرس گفتم شما نميتوانيد دستخط مرا بخوانيد و من هم با كامپيوتر كار نميكنم... خودم برايتان ميخوانم و آنقدر تندتند حرف ميزدم كه ناگهان از چهره شگفتزده حاتميكيا متوجه شدم كه يك كلمه هم از حرفهاي مرا متوجه نشده است. اما از پشت ميزش بلند شد و روي مبل روبهرو نشست و من شروع كردم. بهار... وقتي قصه تمام شد ساعت نزديك سه بعدازظهر بود. يادم رفته بود به خانه زنگ بزنم و ببينم دخترم از مدرسه آمده، غذايي خورده است يا نه... يادم رفته بود ساعت سه قرار دندانپزشكي داشتم. يادم رفته بود كه من نويسنده اين قصه هستم و فيلم را قرار است كس ديگري بسازد و مهمتر از همه يادم رفته بود كه من بهار نيستم. پس چرا دستها و صدايم ميلرزد. اولينبار نبود كه قصهاي را براي كسي ميخواندم و اولينبار نبود كه درباره زني مينوشتم اما نميدانم چه فضايي پديد آمده بود كه بهار گريبان همه ما را گرفت و ديگر رهايمان نكرد. حاتميكيا با تعجب پرسيد: «همه را يكشبه نوشتي 46 صفحه؟» و من به تاثير قصهام بر كارگردان سالهاي جوانيام نگاه ميكردم و ميدانستم كه آن اتفاق افتاده است و من بايد شش قصه ديگر را هم بنويسم. بهار اولين قصه شد و از حاتميكيا گرفته تا محمد پيرهادي (تهيهكننده)، تورج منصوري (فيلمبردار)، كيوان مقدم (طراح صحنه و لباس) و مهين نويدي (طراح چهرهپردازي) همه به من با چشماني مشتاق تبريك ميگفتند. ماه مهر، ماه مبارك، ماه تولد من به قصهنوشتن گذشت. مينوشتم و براي كارگردان ميخواندم و حاتميكيا روي آنها يادداشت و نظراتش را مينوشت و به من پس ميداد. در اين دنيا نبودم. كارم فقط نوشتن بود و نوشتن و هفت قصه تمام شد و حاتميكيا پسنديد و ناگهان گفت: «بسما... فيلمنامههايش را شروع كن.» و آن پانزدهم ماه مبارك بود. فيلمنامهها نخست با ساختار تودرتو و پازلگونه نوشته شد اما طولاني بود و حاتميكيا چندان راضي نبود. به من گفت: «معجزه قصههايت كو؟» گفتم تبديل كردن قصه 45 صفحهاي كه پر از حس و راز و ذهن راوي است به يك فيلمنامه 10 دقيقهاي كار دشواري است آقاي كارگردان. او كمكم ميكرد و به من ميگفت: «دوباره از اول بنويس ولي اينبار اپيزودوار و هر كدام را جداگانه.» فيلمنامه بارها و بارها از ابتدا تا انتها نوشته شد و مدام بين من و حاتميكيا مبادله ميشد. در واقع دشوارترين بخش كار تبديل ذهن راوي قصهها به شخصيتهاي فيلمهايي بود كه هر كدام فقط 15 دقيقه طول ميكشيد. تمام ماه آبان و آذر به انتخاب بازيگر گذشت. برخي مناسب نقشها نبودند و برخي وقتشان را نميتوانستند با ما تنظيم كنند. اما من دائم ميگفتم از آن همه مرغ قصه منطقالطير عطار فقط سيمرغ به كوه قاف ميرسند و سيمرغ ميشوند. بايد ببينيم اين سيمرغ نهايي ما چه كساني هستند. حالا پنج زن ماندهاند و فيلم «دعوت» و من چيستا يثربي، زن، نويسنده و مادر. هرچه از سال 86 به ياد ميآورم شيب تند خيابان دربند است و نفسنفسزدن روي برف و جاي قدمهايم كه پرندهها روي آن مينشستند و حصير پنجره اتاق حاتميكيا و ستونهاي رنگپريده اتاقش كه مرا ياد تالارهاي قديمي تئاتر ميانداخت. مهناز افشار: براي بازي در دعوت از خانوادهام كمك گرفتم ده سال قبل بود كه ابتدا مهناز افشار با يك سريال تلويزيوني، به صحنه آمد سپس براي بازي در فيلم «شور عشق» به همراه «بهرام رادان» كه او هم اولين تجربه بازيگرياش بود، به سينما راه يافت. حالا نزديك به ده سال است كه او در اين صحنه خود را حفظ كرده و كارهايش روزبهروز بهتر از كارهاي گذشتهاش است اما بايد به اين نكته اشاره داشت كه او از «شور عشق» و «دوستان» در فيلم ابتدايي خودش تا «دعوت» مسير سختي را پيمود و دعوت مثل فيلمهاي «رييس» و «آتشبس» يكي از بهترين فيلمهاي او بوده است، بازيگر زني كه توانست، فيلمهايش را در گيشه به موفقيت نسبي برساند، مهناز افشار در مورد «دعوت» به مطالبي اشاره داشته است كه در ادامه به پارهاي از آنها ميپردازيم. تماشاي لذتبخش تماشاي «دعوت» براي من مثل همانروز اولي كه با «ابراهيم حاتميكيا» براي بازي در اين پروژه انتخاب شدم، لذتبخش بود، من معمولا وقتي خودم فيلمهايم را ميبينم، از خودم راضي نيستم اما تماشاگران عقيده ديگري دارند. در دعوت هم فكر ميكردم كه ميتوانستم بهتر بازي كنم، شايد از سختگيري زياد بود، مثلا پيش خود مدام ميگفتم اي كاش در اين سكانس يا آن لحظه طور ديگري بازي ميكردم يا ميتوانستم در بعضي سكانسها بهتر ظاهر شوم يا مثلا با ديدن فيلم فكر ميكردم كه اي كاش بيشتر به حرف آقاي حاتميكيا گوش ميدادم، احتمالا اگر آن زمان حواسم بيشتر جمع بود و دقت ميكردم، شايد بعد از ديدن فيلم كمتر حسرت ميخوردم. تنها ياد گرفتم من از كار كردن با هر كارگرداني چيزهاي تازهاي ياد ميگيرم، من بازيگري هستم كه طي اين سالها به كلاسهاي مختلفي رفتم، روي بيانم كار كردم، در پشت صحنه تئاتر هم حضور داشتم. من كارهاي زيادي براي حرفهام كردهام، گاهي اوقات به خودم ميگويم، چرا اين اتفاقهاي خوب براي تو دير افتاده است، اما حالا خوشحالم كه پلهپله جلو رفتم، مثلا من فيلم «رييس» را نديدم و نميدانم فيلم خوبي شده يا نه؟ اما براي من مهم تجربهاي بود كه به دست آوردم و نكتههايي كه در طول تصويربرداري از مسعود كيميايي ياد گرفتم. به همين خاطر در كل از كارم لذت بردم، در مورد فيلم «دعوت » هم نظرم اين است. در نقش شيدا در «دعوت» نقش زني را بازي ميكردم كه نامش «شيدا» بود قبل از شروع كار، سه يا چهار جلسه تمرين و روخواني داشتيم كه در آن جلسات فيلمنامهنويس اثر، خانم چيستا يثربي هم حضور داشتند و به ما كمك ميكردند. ما قصههايي كه در ابتدا نوشته شده بود را خوانديم و بعد به ما فيلمنامه را دادند كه بر اساس آن كار كنيم، من خودم هم براي نقشهايم تمرين ميكردم. براي مثال كلاس اسبسواري رفتم، گر چه اين بخش زياد طولاني نبود، اما به نظرم لحظه حساسي از قصه در آن اتفاق ميافتد، من تجربه اسبسواري نداشتم كلاس رفتم تا بتوانم به اندازه لازم آموزش ببينم. يادم ميآيد يك روز از ساعت 5 صبح سر صحنه فيلمبرداري بودم تا حدود 11، 12 ساعت بعد از آن، تمام اين مدت با لباس خيس در استخر، فيلمبرداري داشتم، آقاي حاتميكيا به من گفت كه باورش نميشود من اين كارها را انجام دهم. او خودش هم فكر نميكرد كه من راضي بشوم بدون حرف و گلايه اين كار را انجام دهم. فقط فيلم تجاري بازي نميكنم اين طوري نيست كه من تنها فيلمهاي تجاري بازي كرده باشم، مثلا بازي در فيلم «سالاد فصل» را به ياد داريد، يكي از اتفاقهاي خوب زندگي من بود، شايد تا پيش از آن خيليها فكر ميكردند من تنها در سينماي تجاري بازي ميكنم و صرفا هم به عنوان يك چهره مطرح شدم، اما تلاش خودم جز اين بود، با اينكه همه به چهرهام اطمينان ميكردند، اما خودم ميخواستم كه مسيرم را تغيير دهم، من آمادگي لازم را در فيلمهاي متفاوت دارم و به شدت هم علاقهمندم تا در نقشهاي سخت و مشكل بازي كنم. زندگي در لحظه سعي كردهام كه هميشه در لحظه زندگي كنم البته نگاهي هم به آينده دارم اما ازآنجا كه هميشه به حال فكر ميكنم، خيلي به دام نااميدي نميافتم. اگر روزي هم تصميم بگيرم كه ديگر بازي نكنم، مطمئن باشيد سراغ فيلمبرداري ميروم، به هر حال دست از سر سينما برنميدارم...با اين حال من كارهايم را كردهام و ميدانم كه چقدر قابليت دارم، ما اول با چهرههايمان، فيلم را معرفي ميكنيم تا مخاطب بيايد و فيلم را ببيند و جذب شود. اين هم بد نيست، اما من در حال حاضر نقشهاي متفاوتي بازي كردهام، به خصوص در «دعوت» كه شبيه هيچ فردي نيستم... كمك خانواده من تجربهاي در مورد نقشي كه در فيلم قرار بود ايفا كنم، نداشتم، از اينرو نياز به تحقيق داشتم، پس دربارهاش تحقيق كردم، مادر و خواهرم خيلي به من كمك كردند كه بتوانم نقش يك آدم باردار را بازي كنم. مادرم بعد از ديدن «دعوت» گفت: بازيات خوب بود اما چرا تا آخر فيلم نبودي؟ با اين حال من خوشحال بودم كه اين فرصت را از دست ندادم و در يك فيلم خاص از ابراهيم حاتميكيا، آن هم در يكي از متفاوتترين آثارش بازي كردم. براي من هم مثل خيليها جاي تعجب داشت كه حاتميكيا پس از تغيير دادن ژانر چطور توانست فيلمي بسازد كه بتواند حس لطيف زنانه را منتقل كند.
![]() |





